۱۳۸۸ اسفند ۱۴, جمعه

کنکور کارشناسی ارشد معماری 89
امسال واسه کنکور جدی درس خوندم.اصلا یادم نمیاد کوتاهی کرده باشم. توصیه های ایمنی بچه هایی که قبول شده بودن هم گوش دادم....اما تو یه مورد کوتاهی کردم و حرف گوش ندادم که زهرشو ریخت آخر...بهتون میگم:
چیزی که توجه منو بیشتر از هر چیزی به خودش جلب کرده پشت صحنه کنکوره و خاله زنک بازی ها و حسادت بچه ها به بچه های دانشگاه تهران.احسان همیشه می گفت بابا جان اینا همه بچه های خودشونو قبول می کنن و ...
من توجهی نمی کردم.بالاخره منم خدایی دارم که جواب زحمتامونو میده...مهمتر اینکه میدونستم دارم چی می خونم و دارم چی کار می کنم
از مشاور پارسه که خودش ازقضا دانشگاه تهرانی بود ،در خواست جزوه کردیم:
نداد دیگه !گفتیم چرا،گفت کار اخلاقی نیست
خلاصه به هر بدبختی بود جزوه ها رو گیر اوردیم....
و اما...
من که این همه معماری اسلامی خونده بودم،به خاطر تکمیل اطلاعاتم هفته اخر کنکور جزوه ی استاد متدین و خوندم(که ایکاش زودتر می خوندم...)
رفتیم سر جلسه دیدیم بله!
اومدم خونه ،چندتا نسخه از این بزرگوار داشتم،دیگه خب یکیشو خونده بودم .با خودم گفتم بهترینشو انتخاب میکنم و می خونمش.ای دل غافل!از اونی که نخونده بودم سوال اومده بود...و جالب اینجاست که تمام مطالعاتم یه طرف ..هفته ی اخر یه طرف!که هیچ کدام از معماری اسلامی ها خارج از جزوه ی این بزرگوار نبود
راجب به سوالات فنی هم همین طور...منظر همین طور و برو تا اخر...
یه سوال واسم پیش اومده:امسال گفتن سوالای ازمون دستیاری پزشکی لو رفته
کی میگه سوالای معماری لو نرفته؟
و این افرادی که سوالات رو انتخاب می کنن به قدری خرفتن که فقط از اساتید خاصی استفاده می کنن...این لو رفتن نیست؟
سوال دومم :شما طراح سوالان :
ندیدید که چه کردید با بچه ها،تو هفته ی بعد از کنکور
با این سوالات عجیب ..........اعصاب های داغون..سردرد ها...افسردگی ها
اما باید خوب زندگی کرد
که حساب کتابمون با خداست.....ه

۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه

کسوف دل

سجاده ام کجاست؟
می خواهم از همیشه ی این اضطراب برخیزم
این دل گرفتگی مداوم شاید،
تاثیر سایه ی دل من است
که این سان گستاخ و سنگوار
بین خدا و دلم ایستاده ام
سجاده ام کجاست؟

۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

این هم ازشعور ما ایرانی ها که اگر دنبال ساختار شکنی هم می رویم با فحش و لگد پرانی می رویم

آجرها را به سمت مخ های یکدیگر نشانه می گیریم ..... مغزها متلاشی می شوند و طرف را اساسا اینگونه واسازی می کنیم

روی دریدا سفید باد!
.....................................................................................
الهم عجل الولیک الفرج
**********
پ.ن:بابت توضیح حرفای بالا به درخواست یک دوست(گرچه بیمزه میشه)
این پست واسه جریان روز عاشوراس که دعوا شده بود....هر دو طرف می زدن: از تفنگ بگیر تاآجر حالا هر کی حرفی داشته و خواسته یه حرکتی کنه...برای معرفی یه ساختار جدید،بوسیله خراب کردن مفهوم فعلی و بیرون کشیدن یه چیز جدید از دل ساختار فعلی(که فکرنکنم خود اصلاح طلبلاهم دقیقا بدونن اون چیز چیه)
حالا این بنیان شکنی معانی باید مستقیما از طریق کله شکستن باشه یا......؟

۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

زیر درخت انار می نشینم....
انگار موعدش فرا رسیده: انارها ترک بر می دارند
شما هم یک روزی شکستید......


حالم خیلی بد است
آه !چقدر از روز های خدا فاصله گرفتم....

راستی!چند ساعت،چند روز،گرفتار صدایت بودم؟

و اما مشهد....

نگاه اول به ضریح.....
صبح حرم و صدای گنجشک ها و پرواز کبوترها
اشک ها و فریادهای مردم
آینه کاری های زیرزمین حرم
بوی گلاب....

با کمی سانسور:آخوندهای چشم چران قران خون حرم....
آخوندهای انلاین پاسخگو به سوالات زوار

و دست اخر موهای تاب خورده ی علی
ودست آخرتر(!) خداحافظی از مشهد و ایستگاه راه اهن
و قطاربی سوت مشهد....

۱۳۸۸ آذر ۱۳, جمعه

ری فرم یورسلف پلیز

اول فکر می کردم مشهد رفتنم یعنی یه جور طلیبده شدن!بعدش که قاعدگی شروع شد دو دستی زدم تو سر خودم که نصفه نیمه طلبیده شدم।بعدش به این فکر کردم که این چه وضعشه و چرا نمیشه بری تو حرم و چه ربطی داره و اینا.....بازم فکر کردم دیدم من که جرات اینو ندارم که اینطوری برم تو حرم و بی خیاله این قانون های دست و پا گیر بشم...بعدش دیدم که چه بخوای چه نخوای نمیشه اون اول مولا رفت...از شلوغی ....پس خودمو ناراحت نکنم،ارزش نداره....
وقتی داشتم این پستو مینوشتم به این هم فک می کردم(!)که من چرا با همه یه جور حرف می زنم ؟چقد بعضی وقتا بیجا بیراه راحت حرف می زنم؟حرفای اول پستم منو یاد این سوال انداخت! البته حرفای بالا یه غر زدن نیس صرفا....
اما اینکه مثلا واسم فرقی نمی کنه که من این حرفا رو به یه دوست صمیمی بگم یا به تویی که داری می خونیش ،خیلی بده!یه جور شخصیت بی تفاوت با بعضی وقتا خونسرد!
یا اینکه سر کلاس ایستایی یه هو یه خاطره جلو جمع، بلند وسط درس تعریف می کنم که بعدش به خودم بگم که بشین اروم سر جات دیگه
این می دونی یعنی چی؟طرف مهم نیس انگار!عرض مطلب مهمه !یعنی قومیت و محله یعنی کشک!حرفای جالب و خوب رو باید بگم اما نه سن نه جنسیت مهم نیس که طرف کی باشه که دارم واسش تعریف می کنم که خوبم نیس البته...زندگیم پر شده از این حرفا که بعضی وقتا سوتی میشه بعضی وقتا هم باعث تحسین بخاطر جسارت و بعضی وقتا هم بی ادبی به طرف
اما مثبت این جریانو که همه واسم یه جورن و تو تجربه های معماری ام دیدم که رنگ و بوی کارای میس رو می گیره و سبک یونیورسال و جهانی شدن و بی خیال قومیت ها شدن که البته زیاد هم جهانی شدن (فرهنگ و زبون) و مثبت نمی دونم!
ای بابا...دوره دوره ی اصلاحاته....باید خودمو درست کنم ....یه ری فرم اساسی....این طوری نمی شه مثل اینکه با همه راحت بود،یه رنگ بود....فک کنم دیگه وقتشه هر چیزیو به هر کسی نگمو با همه رله نباشم....فرق میکنن ادما با هم،این که دیگه خیلی تابلو ا...جریان مشهد رفتن و که دیگه گفتم گذشت اما دفعه بعد هر چیزیو هر جا نمی گم!قول می دم

۱۳۸۸ آبان ۱۵, جمعه

ترس

بنده سوسک می کشم و از سوسک اصلا نمی ترسم،اما هیچ وقت نشده که دمپا یی بدست باشم و حین انجام عملیات جیغ نکشم!
اما موش...........
از این موجود به قدری می ترسم که در تاکسی نشسته بودم
موشی اندازه ی یه گربه ،با خیال تخت اومد وسطط خیابون و من که سر جایم تو ماشین لم داده بودم
انچنان جیغی زدم که راننده تاکسی با نگرانی به من نگاهی انداخت که ببینه سالمم یا نه!
اما من نفهمیدم چرا با سوسک کنار اومدم اما با موش هرگز!

۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

جعلی

همیشه دوس داشتم موضوع پایان نامه ام" ریلیجس ریسرچ" مرکز تحقیقات مذهبی باشه که نشد!حالا اصن نشد که نشد!حالا که نشد چی شد!!؟االا اقل چهار تا خط می تونیم اینجا بنویسیم که......خدا رو چه دیدی....شاید از اینجا یه مفسری چیزی در اومدیم।مطلب پایین حسابی رو اعصابم بود....اما معلوم شد که خالی بندی بیش نبوده...
اینو چندی پیش جایی خوندم :
امام علی، امام اول شیعیان در خطبه ی ٨٠ نهج البلاغه«ای مردم، زنها از ایمان و ارث و خرد کم بهره هستند। نقصان ایمان آنها به جهت نماز نخواندن و روزه نگرفتن است. «در روزهای حیض» و جهت نقصان خردشان آن است که در اسلام گواهی دو زن به جای گواهی یک مرد است و از جهت نقصان نصیب و بهره هم، ارث آنها نصف ارث مردان می باشد. پس از زنهای بد پرهیز کنید و از خوبانشان بر حذر باشید و در گفتار و کردار پسندیده از آنها پیروی نکنید تا در گفتار و کردار ناشایسته طمع نکنند.»
حالا هر چی می گردم تو نهج البلاغه همچین چیزی پیدا نمی کنم।حربه جالبیه ها.....

۱۳۸۸ مهر ۳۰, پنجشنبه

گزارش جلسه بزرگداشت فرخ قهرمان پور

خیابان 26-بلوار دانشجو-نبش گلریزان
خب...خب ...خب
منی که ساختمون جامعه مهندسین مشاورو بلت نبودم حسابی دور خودم گشتم।حدود چهل و پنج دقیقه।خطاب به دکتر که ادرس داده بودن:اونجا اولا نبش گلریزان نبود।دوما اصلا ربطی به کوچه 26 ولنجک نداشت। خلاصه با چنگ و دندون خودمو رسوندم।نفسم در نمیومد از بس این سر بالایی های ولنجکو هی رفتم و اومدم.سالن همایش بالا بود .دوباره پله........ و سر بالایی....وقتی رسیدم یه جماعت سیاه پوش اونجا نشسته بودن و مجری داشت اعلام برنامه می کرد .همه غم باد گرفته بودن.تنها واسه خودم یه جا انتخاب کردم و اروم نشستم.همون اول که نشستم جو خوبی دو رو برم حاکم نبود.یه سری واقعا ادای اینایی که ناراحتنو داشتن در می اوردن.ای بابا...اقا جون تابلو دیگه !تو که گریت نمی گیره چرا دستمال حروم می کنی اخه!ول کن عمو جان!می شستی یه گوشه عین یه انسان معمار نه معمار انسان نما!اخه مسیولیت معمارا در باره انسان بودنشون خیلی باید باشه.نا سلامتی معمارا دارن واسه ادما فضای سکون از خودشون در می کنن.اما چیزی که منو تو این جلسه بسیار متاثر کرد ژست های الکی حضار بود.این قضیه هفته پیش خانه هنرمندان که جلسه ای راجع به شهر و جامعه بود هم ،خیلی زیاد بود.اونجا که دیگه همه فک می کردن هنرمندن و جالبه که من نمی فهمم هنرمند بودن چه ربطی به سیگارو موی بلند و ارایش برنز و پای لخت داره.امید وار بودم همین هنرمندان عزیز لااقل تا اخر جلسه حضور داشته باشن اما چندی نگذشت که سالن جلسه خالی شد و در عوض راهروی جذاب خانه هنرمندان مملو از هنرمندان ارجمندمان شد......
تو جلسه فرخ قهرمان پور البته این مسئله کمتر بود اما اونجا هم الوده شده بود.اتفاقا فیلمی که پخش شد که ایشون صحبت از هویت کردن.می گفتن که مثلا شعر خودش زیباست و ما بهش زیبایی رو نسبت نمی دیم.(زیبایی ذات شعره نه صفتش دی:) خب به تبع یه اثر معماری ایرانی خوب هم خودش ایرانیه ،دیگه چرا دنبال لین می گردیم که هویتش رو ایرانی کنیم.در ادامه ایشون گفتن که برای اینده معماری نگرانن و بهش زیاد خوش بین نیستن بجز چند تا کار اونم تک و توک
خب من حرفم اینه که نبایدم خوش بین بود وقتی تو یه جلسه به این خودمونی هم بعضی ها دارن زور می زنن که ادای معمارا رو در بیارن و خوب حرف بزنن .دیگه برو تا اخرش ......
بعد از اون اقای جلالی سه تار نواختند و حال همه عوض شدJ
اقای زین الدین از خاطرات سربازی گفتند و من تا به اون روز نمی دونستم این مرد چه قد احساسیه که اخر هم چشمانش خیس شد و باز هم حال همه عوض شد.....گویی فضا داشت بیشتر با مهندس قهرمان پور انس می گرفت ......ه
****
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی
****
اقای عطا شخصیتش با بقیه حضار فرق داشت:خیلی روون و بدون برگه صحبت میکرد و لبخندش رو لباش تا اخر جلسه موند।از دید متفاوت مهندس قهرمان پور به نرم افزارهای کامپیتری گفتن و اینکه به دید ابزار بهش نگاه نمی کردن و اخرش هم دید که داره به قول خودش راجع به چیزی حرف می زنه که در الویت جلسه نمی گنجه ،صحبتشو با یه خاطره از مهندس تموم کرد
اقای شکوهیان یه پرزانته عالی راجع به تقسیم بندی و سبک کاری مهندس گفتن ।و
بعدشم نوبت شخصیت موزیسین مهندس قهرمان پور رسید و ...
صحبت نقاش ها و
بعد از اون صحبت اقای محمد جعفری که رسما عاشقش شدم
عالی حرف زد.
فیلمی هم از خانوادشون پخش شد و در اخر هم پیتر سلیمانی پور با اون شیپور عجیب غربیش به همراه دوستش که پیانو می زد کلا جو رو عوض کرد.عالی نواخت.نفسش جاوید!
اقای عطا هنوز لبخندش به چهرشه.....ه
********
دل من انار هزار دانه ایست
با توان سرخ عشقی در هر دانه
وقتی تو به من نگاه می کنی
یکی از دانه سرخ –تر می شود
محمد جعفری
(این شعر به قدری روم تاثیر گذاشت که ازشون خواستم تو دفترم بنویسنش،وقتی تموم شد دیدم چند نفر وایستادن و می گن که برکتو بده کپی بگیریم ،ما هم می خایمش!
برای همه کپی کردیم تو همون ساختمون مهندسین مشاور)
خوشحال شدم این همه عاشق انار هستن....

۱۳۸۸ مهر ۹, پنجشنبه

گردوها قاق شدن

بعد از دو روز گذشتن از عمل چشمام ،آنچنان چشمامنم به شوزش افتاد که گویی دو روز از شیمیایی شدنم گذشته باشد
و دکتر جانم گفتند این قضیه احتمالا تا یک ماه ادامه داشته باشد
خدا رو شکر!الان که یک هفته اش را سپری کردم ،گویی دوباره متولد شده ام
دائما بشکن و بالا می اندازم
الا الخصوص که عملم با تمام شدن درسم همراه شد...
الان روز نهم هم گذشت و من بعد از کمی ارام شدن چشمانم ،سریعا انها را به کار گرفتم :
امروز گردو ها در باغ قاق شده بودند و من به اتفاق پدرم با چوب به جان درخت های بیچاره افتادیم و د بزن
و من از لابلای شاخ و برگ های پاییزی گردو ها ی به زمین افتاده را سوا می کردم و در سطل می انداختم!
و کار چشمان صفر کیلومترم پیدا کردن گردو های پوست-سبز از لابلای برگ های سبز بود
که از عهده اش خوب بر امدم
امروز خیلی خوشحال بودم:
تولد چشمام با تولد پاییز یکی شد
.
.
.
کلوان/پاییز 88